اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

838

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

است اى چيزى است كه مر ورا گفتم كن فكان . اين امر تكوين است بيش از اين خلق را نخواهم گفتن . و مصطفى صلى الله عليه و سلم همين جواب داد مر سائلان را . دانستن از اصحاب الكهف و ذو القرنين و نادانستن اين يكى دليل نبوت وى گشت . محال باشد كه نادانستن چيزى دليل گردد نبوت مصطفى را صلى الله عليه و سلم . باز كسى دعوى كند كه من بدانم كه آن چيست اين غايت حماقت بود . بيش از اين نگوييم كه خداى تعالى گفت ، و رسول خود را فرمود كه چنين گو . مقر آييم كه روح هست ، از بهر آنكه خداى عز و جلّ خبر داد كه هست و مقر آييم كه مخلوق است و محدث است ؛ از بهر آنكه زير امر نيايد مگر مخلوقى . و نگوييم كه چيست و كجا است ؛ از بهر آنكه ما را صانع وى خبر نداد از مائيت و كيفيت وى . تا بزرگان چنين گفته‌اند كه حق عز و جلّ از جمله عارفان يك مخلوق را ، و آن روح است ، پديد كرد و پديد نكرد كه آن چيست . خلق از معرفت وى عاجز آمدند تا بدانند كه چون صنعى را بىتعريف صانع همىنشناسند مر صانع را بىتعريف وى كى شناسند ؟ ! ثم قال : « [ قال ] ابو عبد الله النباحى الروح جسم تلطف عن الحس و يكبر عن اللمس و لا يعبر باكثر من موجود » . گفت : روح جسمى است لطيف‌تر از آنكه ورا حس اندر يابد و بزرگتر از آن است كه ورا هيچ چيز بپساود ، و از وى عبارت كردن نتوان پيش از آنكه گويى وى هست . اما آنكه گفت روح جسمى است درست نيست ؛ از بهر آنكه نزديك اهل اصول خود روح عرض است و عرض جسم نباشد ؛ و نزديك فقها و ائمهء دين جز هستى گفتن روى نيست ؛ [ 228 الف ] و جسم و جوهر و عرض گفتن محال است . از بهر آنكه خداى عز و جلّ ما را بيان نكرد . اگر جسم گفتن روا بودى به شريعت بيامدى . و دليل بر بطلان جسم گفتن آن است كه روح صفتى است كه كالبد به وى زنده شود ، و جسم صفت نباشد ؛ جسم موصوف باشد كه صفت به وى قايم گردد . همچنين حى جسم باشد به شاهد حيات به وى قايم گردد و وى به حيات حى گردد . همچنان‌كه علم صفت است